Take a photo of a barcode or cover
A review by rana_heshmati
همراز by Hélène Grémillon
5.0
قسمتهایی از کتاب که میخوام اینجا بمونه:
اشکهایش روی دستم میریخت و من بهسرعت دستم را پس کشیدم. نمیتوانستم درد مادر را روی پوستم تحمل کنم.
آخرسر هم از آدمهای زیادی تشکر نکردم و هيچکس هم گلهمند نشد. مرگ باعث میشود چنین بینزاکتیهایی را به تو ببخشند.
آن زمان هنوز نمیدانستم که آواز نیز مثل خنده است؛ میتوان آن را به همهچیز آراست، حتی به حزن.
عشق ورزیدن من به آنی مثل عشق ورزیدن یک کودک بود، یعنی در حضور دیگران. حتی به ذهنم هم نمیرسید که با هم تنها باشیم. هنوز هم آنقدر بزرگ نشده بودم که بخواهم بنشینم و با او حرف بزنم. دوستش داشتم برای خودِ دوستداشتن، نه برای دوستداشتهشدن. گذشتن از کنار آنی کافی بود تا وجودم از شادی سرشار شود.
به نظرم ترسناک آمد و مثل هر چیز ترسناک دیگری در خاطرم ماند. باید همیشه یادتان باشد که چه چیزی را به چه کسی میگویید، وگرنه ممکن است کلماتتان یک روز به جان خودتان بیفتند.
این دیگران نیستند که بیشتر از همه ما را مأیوس میکنند، بلکه اختلاف میان واقعیت و ساختههای دور و دراز ذهنمان است که نومیدمان میسازد.
عاشقشدن بسیار رمزآلود است و فارغشدن از آن حتی رمزآلودار. شاید بفهمیم چرا عاشقیم، اما هرگز بهدرستی نمیفهمیم چرا دیگر عاشق نیستیم.
درست است که برایت داستان نمیخوانم...اما این هیچ ربطی به عشق ندارد...عشق پر رمز و رازتر از این حرفهاست... عزیزم، عشق را نباید گدایی کرد. نباید آدمها را مجبور کرد آنطور که تو میخواهی دوستت داشته باشند. راهش این نیست. عشق واقعی این نیست. باید اجازه بدهی آدمها به شیوه خودشان تو را دوست داشته باشند. شیوه من قصه خواندن نیست. من برایت تمام پیراهنها، مانتوها، دامنها و روسریهایی را میدوزم که عاشقشان هستی. به نظرت ما خوشبخت نیستیم، آنی؟
به نظرم رازها باید با کسانی که آنها را در سینه دارند دفن شوند.
جای گله نیست، دنیا همیشه نعمتهایی را که به آنها بیتوجهیم از ما میگیرد.
بچهدار شدن داستان رمزآلودیست. زن را برای مدتی از جامعه جدا میاندازد و یک روز ناغافل او را به آغوش جامعه پرتاب میکند. پس از هفتهها خلسه و فراموشی، دوباره به جنب و جوش درمیآییم و همان آدم قبلی میشویم. همان آدمیم، محکمتر، سرسختتر و با حواسی جمعتر از قبل، اما نه لزوماً بهتر، چرا که دیگر تنها برای خودمان نمیجنگیم، بلکه برای کودکمان هم میجنگیم. با شلیک این گلوله، زندگی دوباره به من بازگردانده شد و قدم به سرزمین موعود مادری گذاشتم.
نفس آدمی وجه خاصی دارد که در شرایط ویژه و معینی آشکار میشود و به محض تغییر آن شرایط دوباره خود را پنهان میکند.
ذات دروغ چنان است که سرانجام باید از پرده بیرون بیفتد، نه اینکه بدل بدل به حقیقت شود، حقیقتی ناب، عاری از تردید، حقیقت امروزیان و آیندگان، حقیقت آدمهایی که به هیچوجه نمیتوانند به آنچه واقعاً رخ داده پی ببرند. من نمیتوانم برای حفظ دروغ خود، نسل تمام کسانی را که هنوز به دنیا نیامدهاند از روی زمین بردارم. آدمی برای داشتن یک زندگی راستین باید بداند از کجا آمده است.
اشکهایش روی دستم میریخت و من بهسرعت دستم را پس کشیدم. نمیتوانستم درد مادر را روی پوستم تحمل کنم.
آخرسر هم از آدمهای زیادی تشکر نکردم و هيچکس هم گلهمند نشد. مرگ باعث میشود چنین بینزاکتیهایی را به تو ببخشند.
آن زمان هنوز نمیدانستم که آواز نیز مثل خنده است؛ میتوان آن را به همهچیز آراست، حتی به حزن.
عشق ورزیدن من به آنی مثل عشق ورزیدن یک کودک بود، یعنی در حضور دیگران. حتی به ذهنم هم نمیرسید که با هم تنها باشیم. هنوز هم آنقدر بزرگ نشده بودم که بخواهم بنشینم و با او حرف بزنم. دوستش داشتم برای خودِ دوستداشتن، نه برای دوستداشتهشدن. گذشتن از کنار آنی کافی بود تا وجودم از شادی سرشار شود.
به نظرم ترسناک آمد و مثل هر چیز ترسناک دیگری در خاطرم ماند. باید همیشه یادتان باشد که چه چیزی را به چه کسی میگویید، وگرنه ممکن است کلماتتان یک روز به جان خودتان بیفتند.
این دیگران نیستند که بیشتر از همه ما را مأیوس میکنند، بلکه اختلاف میان واقعیت و ساختههای دور و دراز ذهنمان است که نومیدمان میسازد.
عاشقشدن بسیار رمزآلود است و فارغشدن از آن حتی رمزآلودار. شاید بفهمیم چرا عاشقیم، اما هرگز بهدرستی نمیفهمیم چرا دیگر عاشق نیستیم.
درست است که برایت داستان نمیخوانم...اما این هیچ ربطی به عشق ندارد...عشق پر رمز و رازتر از این حرفهاست... عزیزم، عشق را نباید گدایی کرد. نباید آدمها را مجبور کرد آنطور که تو میخواهی دوستت داشته باشند. راهش این نیست. عشق واقعی این نیست. باید اجازه بدهی آدمها به شیوه خودشان تو را دوست داشته باشند. شیوه من قصه خواندن نیست. من برایت تمام پیراهنها، مانتوها، دامنها و روسریهایی را میدوزم که عاشقشان هستی. به نظرت ما خوشبخت نیستیم، آنی؟
به نظرم رازها باید با کسانی که آنها را در سینه دارند دفن شوند.
جای گله نیست، دنیا همیشه نعمتهایی را که به آنها بیتوجهیم از ما میگیرد.
بچهدار شدن داستان رمزآلودیست. زن را برای مدتی از جامعه جدا میاندازد و یک روز ناغافل او را به آغوش جامعه پرتاب میکند. پس از هفتهها خلسه و فراموشی، دوباره به جنب و جوش درمیآییم و همان آدم قبلی میشویم. همان آدمیم، محکمتر، سرسختتر و با حواسی جمعتر از قبل، اما نه لزوماً بهتر، چرا که دیگر تنها برای خودمان نمیجنگیم، بلکه برای کودکمان هم میجنگیم. با شلیک این گلوله، زندگی دوباره به من بازگردانده شد و قدم به سرزمین موعود مادری گذاشتم.
نفس آدمی وجه خاصی دارد که در شرایط ویژه و معینی آشکار میشود و به محض تغییر آن شرایط دوباره خود را پنهان میکند.
ذات دروغ چنان است که سرانجام باید از پرده بیرون بیفتد، نه اینکه بدل بدل به حقیقت شود، حقیقتی ناب، عاری از تردید، حقیقت امروزیان و آیندگان، حقیقت آدمهایی که به هیچوجه نمیتوانند به آنچه واقعاً رخ داده پی ببرند. من نمیتوانم برای حفظ دروغ خود، نسل تمام کسانی را که هنوز به دنیا نیامدهاند از روی زمین بردارم. آدمی برای داشتن یک زندگی راستین باید بداند از کجا آمده است.